|
افسانه ی حیات چیزی جز این نبود:"یا ارزوی مـــرگ،یا مـــرگ ارزو"
|
||
|
در نبرد مردان سخت با روزهای سخت...
این مردان سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلنگ علیکم بروبکس با معرفت خودمون..چطوریایین؟؟؟ من نیستم خوش میگذره؟؟؟راستشو بگین من طاقتشو دارم میدونم بابا بسه...این همه اعتراف واسه چیه؟؟؟ زشته این همه گریه زاری که بگین دلتون واسم تنگ شده... به جون خودم نباشه به جون شما من خوبم..چرا انقدر حالمو میپرسین؟؟؟ نه بابا خل کدومه؟؟؟فقط به قول یکی از دوستام مثل اینکه یه پتک خورده تو سرم..دیگه راه برگشتی هم نیست...شهرزاد از دست رفت حالا اینارو بیخی....چه خبرااااا؟؟؟ اینبار یه رنگ گذاشتم که چشماتون نترکه...خوووووبه؟؟(قابل توجه مستر امیر واسه این اپم حسم نیومد عکس بذارم...چیکارم دارین؟؟ درسته که من دیر میام ولی میام.(جمله رو حال کردین؟؟ بیخی بابا من برم... مواظب خودتون باشیناااااااااا....چون اصرار میکنین منم مواظب خودم هستم!
+
تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:12 نويسنده shahrzad
|
روزی مردی که خود را بسیار صاحبدل و اهل معرفت میدانست وارد دهکده شیوانا شد! یک راست نشانی مدرسه را گرفت و درست وسط کلاس درس کنار شیوانا نشست و به او خیره شد.
شیوانا لبخندی زد و خیر مقدمی گفت و جویای احوالش شد.اما ان فرد با غرور گفت:"من سن و سالم از تو بیشتر است و سالها به کسب دانش و معرفت مشغول بوده ام و اکنون قصد دارم به قله ی بلند ان کوه بروم و به خدا نزدیکتر شوم. شیوانا با تبسم از او پرسید:"اگر به قله رسیدی و چیزی جز قله و ابر و برف ندیدی چه میکنی؟ مرد غریبه با غرور گفت":دستانم را دور دور دهانم میگذارم و فریاد میزنم "که اهای خدا کجایی؟" شیوانا با لبخند گفت:"زحمت زیادی نکش.مطمئن باش جوابی که میشنوی این است که "من ان پائین بین بندگانم هستم...تو کجایی؟؟"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امروز بعد چقدر اومدم نت.!اصلا وقت نمیکنم که بخوام به بلاگم برسم...امروزم که پنجشنبه هست یه کوشولو وقت داشتم بیام. حالا از اینا بگذریم اول اینکه از همه ی دوست جونایی که نظر گذاشتن ممنونم...جبران میکنم.! دومم اینکه امیدوارم از اپم خوشتون اومده باشه...فکر کنم داستانای شیوانارو خونده باشین؟نه؟حالا اگه نخوندین الان بخونین. بعدش اینکه امروز تا اونجایی که بتونم بچه هارو خبر میکنم تا بیان..میدونیین که یه سرمو ۱۰۰۰سودا...سرم شلوغه نه بابا شوخی کردم..(یکی نیست بیاد بگه :نه توروخدا بیا جدی بگو) خب دیگه من برم منتظرتونم! فعلا بای بای!
+
تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:48 نويسنده shahrzad
|
سلام سلام.دوست جونای خودم.
دوباره بدبختی هامون شروع شد!!! دیگه باید ساعت ۶:۳۰ از خواب پاشیم به جا ساعت ۱۲.۱ ظهر! اااااا...واقعا خیلی ظلمه هاااااا!!! اومدم بهتون بگم که من دیگه مثل قبلا نمیتونم هرروز هرروز بیام نت!دیگه هروقت که وقت ازاد داشتم باید بیام!! دلم خیلی براتون تنگ میشه هاااااااا!!! هربار اومدم سعی میکنم بیام و جواب همتونو بدم! بای!
+
تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:5 نويسنده shahrzad
|
این دنیا ان نیست که ما میخواستیم! سراسر خون و اتش است یک جهنم واقعی! و این اوازها و اهنگها یعنی زندگی ما چیزی نیست جز... یک کنسرت غم انگیز در جهنم! منبع:کنسرت جهنم
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:56 نويسنده shahrzad
|
اي كاش زمان به عقب باز ميگشت،يا اينكه از اينده خبر داشتيم! تا جبران كنيم هر انچه را كه از اينده اش ميترسيم!
+
تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:49 نويسنده shahrzad
|
در خیابان ها
با متانت راه میرویم با رعایت اداب نشان میدهیم که خوشبختیم! اما اینطور نیست واین رژه ها رژه ای است شبیه فرار! یعنی ما ارام و منظم از حقیقت خود میگریزیم!
ببخشید اون عکس قبلیم باز نمیشد از تو کامپیوترم پاک شده بود مجبور شدم عوضش کنم!
+
تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:39 نويسنده shahrzad
|
سلااااام...سلااااام.خوبین بچه ها؟؟؟؟
واااای ببخشید اگه همتون اومدین سر زدینو من نیومدم...اخه نبودم...جاتون خالی رفته بودیم شمال...خیلی هم خوش گذشت! بازم ببخشید اگه دیر اومدم....میام پیشتون جبران میکنم! حالا واستون یه اپ خوشمل میزارم! ****نظر فراموش نشه**** ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خوشبختی یعنی با اگاهی کامل لحظه لحظه عمر رو زندگی کردن! و این خیلی دشواره! واسه همینه که میگن خوشبختی خیلی دوره!
+
تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:9 نويسنده shahrzad
|
انــــكه با زندگی ميسازد،زندگـــی را ميبازد! با زندگی نســـاز،زندگی را بســــاز!
+
تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:32 نويسنده shahrzad
|
وقتی سر خط می نویسیم زندگی نگاهی هم به اخر
خط داشته باشیم که کج نرویم! زیرا زندگی بوم نقاشی است که در ان از پاک کن خبری نیست!!
این عکس ربطی به مطلبم نداره اما چون خیلی دوسش دارم گذاشتمش!
+
تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:16 نويسنده shahrzad
|
سلنگ سلنگ....خوفین بچه هااااا؟؟؟؟
امروز یه روز استثنائیه..... اگه گفتین؟؟؟؟(تا ۳ میشمارم زود بگین) ۱.... ۲.... ۳.... واااااااااای نفهمیدین؟؟؟؟ خب معلومه! امروز ۱۳ تیره.... .ایوووووووول خوشحالم در حد بنز ولی اکشال نداره همین که اومدی خودش واسم یه عالمه ارزش داره(اره داداش خودتو عشقه) بچه ها رقاص هم دعوت کردماااااااااا.. ولی.....ولی.... اینا کمن شماهم باید بیایین وسط..... زوده زود پاشین.... چقدر بی جنبه ...خب بزارین یکم تعارف کنم بعد پاشین بابا..!! به به چه میکنن این بچه های بلگفا؟؟؟؟!!!!!! چشمو دل صاحب بلاگفا روشن!!!! بچه هابرای پذیرایی برین پائین کیکم خوشمله مگه نه؟؟؟؟ معلومه دیگه مگه میشه کیکی که صورتی باشه زشت باشه(اگه هم به نظرت زشته باید بگی خوشگله .....چون امروز روز تولدمه باید یه چیزی بگی که دلم نشکنه فووووووووت....اخیییییییییییی....رفتم تو ۱۶سال...... بچه ها میخوااام به خودم ۱ کادو بدم.! اگه گفتین چی؟؟ ۱گوسپند خوشگل...من عاشق گوسپندم...!
.خب دیگه بچه ها از اینکه دعوتمو قبول کردین و اومدین خیلی خیلی خوشحال شدم...امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه...!
+
تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:7 نويسنده shahrzad
|
|
JavaScript Codes Oneline users :
تعداد بازديدكنندگان :
قالب و كدهاي جاوا
TEXTAREA>
| |